خرید بک لینک
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخونزند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافدکه هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگوننهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا راچنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامونشکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا راکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچونچه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم</span>که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون

برچسب: نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 18:42

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلــی کــــه کرده هـوای کرشمههای صدایتنه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیزکـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسههایتتو را ز جرگــــهی انبوه خاطرات قدیمیبرون کشیدهام و دل نهادهام به صفایتتو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیستنمیکنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایتگره بـــــه کار من افتاده است از غم غربتکجاست چابکی دستهای عقدهگشایت؟به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاکبه خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت"دلم گرفته برایت" زبان سادهی عشق استسلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !نوشته شده در تاريخ توسط م. آذرباد |

برچسب: نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 18:42

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم کافیستقانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیستگله ای نیست من و فاصله ها همزادیمگاهی از دور تو را خوب ببینم کافیستآسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کنمن همین قدر که گرم است زمینم کافیستمن همین قدر که با حال و هوایت گهگاهبرگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

برچسب: نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 18:42

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هستبه کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هستهر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هستصبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هستنه من خام طمع عشق تو میورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هستباد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هستمن چه در پای تو ریزم که پسند تو بود سر و جان را نتوان گفت که مقداری هستمن از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که زناری هستهمه را هست همین داغ محبت که مراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هستعشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند داستانیست که بر هر سر بازاری هست "سعدی"

برچسب: نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:24

گاهی وقتها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی دوستش بداری و برایش چای بریزی گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را صدا کنی !بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟ گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی شب بروی خانه بنشینی فکر کنی و کمی برایش بنویسی گاهی وقتها... " آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد ” ولی من چه خوشبختم ... چون من تو را دارم ...

برچسب: نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:24

صفحه بندی